۱۸ـ بیرون نمیرود ز سرم یاد و خیالت
بیرون نمیرود ز سرم یاد و خیالت
دیوانه دلم باز هوس کرده وصالت
جا مانده دلم پیش تو ای یار چه دانی
اندر نظرم کس نَبُوَد مثل و مثالت
در حسرتِ دیدارِ تو جانم به لب آمد
از بس که دلم لک زده بر حُسن وجمالت
دُر دانه ی قلبم همه ی دار و ندارم
قربان تو و واژهٔ از حرف و کلامت
آنقدر که محو تو شدم تکه ی از ماه
در دام تو افتادم و دیدم خط و خالت
این عشق به من گفت که در مذهب عشاق
عاشقِ یکی باش که این یعنی اصالت