۴۵ـ شب
ای شب، به پاس صحبتِ دیرین، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریام
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریام
فریدون مشیری
ای شب، به پاس صحبتِ دیرین، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریام
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریام
فریدون مشیری
پتو پیچیدهام دورم، در این قندیل تنهایی
و مثل مدرسه در برف، شدم تعطیل تنهایی!
کسی حالی نمیپرسد! تکالیف همه خاموش
شده گوش همه مانوس... به قال و قیل تنهایی
همه گرگ و همه ببر اند؛ به دنبال کمی طعمه!
و من مانند یک موشم؛ به زیر فیل تنهایی
عصایم مثل یک مار و ... گزنده مثل خودکار و
خودم در جوهرم غرقم! خودم در نیل تنهایی!
پتو پیچیدهام دورم؛ هوای زندگی سرد است
درون سفرهام درد است! گلو: زنبیل تنهایی
خودم چادر زدم در خود! خودم ییلاق و قشلاقم
خودم کوچیدهام از خود... خودم صد ایل تنهایی
خودم گریه! خودم شانه... خودم صیادم و دانه
خودم هابیل و این خانه... پر از قابیل تنهایی!!
چه راحت زنده در گورم! چه مختارانه مجبورم
که قبری کندهام دورم خودم! با بیل تنهایی
امیر شکفته
نگاهش با من است اما خیالش را نمیدانم
تماشایش که این باشد وصالش را نمیدانم
چگونه می شود از او بپرسم «دوستم داری»؟
جوابش هرچه هم باشد سوالش را نمیدانم
اگرچه بود نامحرم ولی بوسیدمش از دور
حرامش اینچنین باشد، حلالش را نمیدانم
چند روزیه سیمکارتام مسدود شدن نه اینترنت دارم و نه آنتن برای تماس، اینقدر دادسرا و دفتر قضایی رفتی آمد کردم خسته شدم ، حالا باید شنبه برم پلیس فتا، بدبیاری پشت بدبیاری
تصور کن اگر یک شب برایم ناز می کردی
نشسته روبروی من سخن آغاز می کردی
و من آهسته می گفتم که خیلی دوستت دارم
تو هم یعنی همین یک جمله را ابراز می کردی
برایت واژه واژه شعر های ناب می خواندم
تو در حس بلند شاعرت پرواز می کردی
من از طعم لبانت خوشه خوشه شعر می چیدم
تو با طرز نگاهت در غزل اعجاز می کردی
و من در شعر می گفتم که اکنون سیب می خواهم
تو با لبخند تک تک دکمه هارا باز می کردی
به یاد آیینهای کهن
روز دختر را به نام جشن نیلوفر گرامی میداریم.
این روز باستانی بر تمام دختران ایرانزمین که تندیس نجابت و امیدند، خجسته و پاینده باد.🪷
سلام منیم اوزاقداکی یاخینیم
داريخماسام، داريخدوغوم نئجهسن؟
گونده یوز یول اورهییمدن کئچنیم،
قلب ائویمه بوراخدیغیم، نئجهسن؟
حسرتینه، هیجرانینا دوزدوگوم
اورهیینده یارپاق کیمی اسدیگیم
گئجه-گوندوز خیالیندا گزدگیم
فیکیرلهشیب دوروخدوغوم نئجهسن؟
اوزومون گولوشو، گؤزومون یاشی
ضعیف نقطهم، قورخاقلیغیم، نئجهسن؟
نه دیگر رمقی برای دل بستن در من مانده و نه تمنایی برای دوست داشته شدن...
من فرزندی از سلالهٔ زمستانم؛ زادهٔ سپیدی و انجماد بهمن. روزگاری تمام غرور و هویتم به این بود که در اوج سرما، قلبی گرم برای تپیدن داشتم. اما این روزها... این روزها از فصل خودم هم سردترم. چقدر غریب است که فرزند خلف بهمن در چنگال دی و بهمن و اسفند درونش اسیر شود.
احساسم در هجوم این کرختی مطلق، یخ بسته است. آرزوهایم، آن رویاهای بلندی که روزی به آنها میبالیدم، حالا قندیلهای سرد و شکستهای شدهاند که با هر آهی فرو میریزند. تمام امیدها و انگیزههایم، زیر آوار سنگین و بیرحم بهمنی از بیتفاوتیها، زنده به گور شدهاند و من تنها دورافتادهترین تماشاگر این ویرانیام.
به نقطهای از بیحسی رسیدهام که دیگر مرز میان شادی و غم را نمیفهمم. نه آمدن مسافری در دلم قند آب میکند و نه رفتن آدمها برکه آرام اندوهم را تکان میدهد. کسی که از درون مرده باشد، دیگر از هیچ خنجری نمیترسد.
حالا دقیقاً شبیه همان مرد تنهای شب هستم؛ خسته، کولهبار حسرتها بر دوش که در تاریکی مطلق این پیادهروها قدم میزند و زیر لب زمزمه میکند: من مرد تنهای شبم، صد قصه دارم بر لبم...
اما واقعیت این است که دیگر حتی قصهای هم برای گفتن ندارم. چشمه واژههایم خشکیده است.
این روزها، من یک سکوت ممتدم. سکوتی سنگین که بوی رفتن میدهد بوی تمام شدن. صدایی در من فریاد میزند که دیگر هیچکس، هیچوقت، این تن یخزده را گرم نخواهد کرد...
سکوت... و باز هم سکوت...
من همان نقطه کوریام که آفریننده فراموشش کرد، سنگینتر از آوار تمام آسمانها بر سینهام، سکوتیست که بوی خاکستر آرزوها را میدهد .
در سی و هفتمین ایستگاه این دویدن بیسرانجام، منی که حامی نامیدند کسی که تقدیرش از خیابان زمستان ـ کوچه بهمن ـ پلاک ۲۳ به آغاز این زندگی گره خورد، دیگر یک انسان نیستم؛ من یک انقراض تدریجیام که در تجرد مطلق خویش هر ثانیه رخ میدهد
از همهچیز گذشتهام؛ از عشق، از فردا، از تصویر موهومی به نام امید من حتی از اندوه خویش نیز عبور کردهام و به سرزمینی رسیدهام که در آن رنج هم دیگر خاصیتش را از دست داده است وقتی هیچ هدفی برای بیدار شدن نباشد، صبح چیزی نیست جز تکرار وقاحتبار یک شکنجه تکراری
حالا سهم من از تمام این جهان، همین اتاق سوت و کور است و پناه بردن به کلماتی که بوی مرگ میدهند؛ ورق زدن خط به خط دردهای صادق هدایت، انگار که پیرمرد خنثای داستانهایش خود منم که در آینه زل زده است و عمیقتر کردن این زخم، با هقهق بیصدای نتهای باران عشق چشمآذر که مثل شلاق بر پیکر خاطراتم فرود میآید
من تمام دردهایم را برمیدارم و به تنها پناهگاه باقیماندهام میآورم؛ به تاروپود همین وبلاگ که تنها گوشه این جهان، بیگانه است که مرا پس نمیزند این صفحه مجازی، مزار آرزوهای دفنشده من است و تنها جایی که میتوانم بیهیچ هراسی، ویرانیام را فریاد بزنم
سنگها گریه میکنند اگر بدانند حامی شبها با سایه خیش هم غریبه است؛ کسی که تک و تنها مینشیند، کام عمیقی به سیگارش میزند و همراه با دود تلخ آن، آخرین بقایای روحش را به هوا میفرستد تا در خطوط تاریک وبلاگش محو شوند و به صدای تپشهای قلبی گوش میدهد که خودش هم نمیداند چرا هنوز دارد این بار سنگین و بیهوده را به دوش میکشد
وقتی از وطن و خانه دور باشی دلخوشیهای کوچکت عمیقتر و باارزشتر میشوند مثل تماشای دوباره حضورت در این خانه مجازی که در میان غربت این روزهایم لبخند به لبم میآورد
میخواستم بدانی فرسنگها دور از اینجا در گوشهای از این دنیا هنوز کسی هست که رد پایت را روی این نوشتهها عزیز میدارد و از ته قلبش برای زندگی جدیدت و مسیر پیش رویت آرزوی سپیدبختی و آرامش دارد
خوشحالم که فراموشم نکردی و سر زدی قدمت روی چشم عزیز همیشگی نوشتههای من خوش آمدی
گاهی میان هیاهوی این شهر پر از غریبه چنان غرق در رویای تو میشوم که برای لحظهای همه چیز را فراموش میکنم تو همان قطعه گمشدهای هستی که رفتنت تمام پازل آرامشم را به هم ریخت هنوز هم با هر تپش قلبم نامت در جانم طنینانداز میشود و مرا به روزهای خوش گذشته پیوند میزند
زمان گذشت اما جای خالی تو در تمام ثانیههایم بزرگتر شد تو رها شدی در میان روزگار و من ماندم و حصار تنهایی که تنها با یاد تو شکسته میشود کاش میشد زمان را به عقب بازگرداند تا دوباره در امنترین نقطه جهان یعنی در کنار تو آرام بگیرم
چقدر این روزها تماشای خونههای روشن وبلاگستان زیباست
انگار بعد از یک زمستون سخت و طولانی یخ فیلترینگ داره آب میشه و کوچه پس کوچههای وبلاگها دوباره رنگ زندگی به خود میگیره
خوشحالم که تکتکتون دارید آنلاین میشید و چراغ کلبههای مجازیتون رو روشن میکنید
دلم برای خوندن واژههای زلال و بیریاتون تنگ شده بود
خوش اومدید همسایههای قدیمی
با خواندن این ابیات متوجه شدم که این فریادِ نصیر نشاط شاعر معاصر افغانستان چندان با شرایط و دردهای امروزِ ما در ایران بیگانه نیست و همین شباهتِ تلخ، انگیزهای شد تا آن را در وبلاگم منتشر کنم. برای درک بهتر متن دانستن چند نکته ضروری است
چرکستانیان: کنایهای به دخالتهای برخی همسایگان و عاملان ویرانی کشور است
تیلفروش و تیلچویش: اشاره به کسانی که به دنبال غارت منابع نفتی و ثروتهای ملی هستند
چوچههای شرق و غرب: منظور فرزندان و وابستگان سیاسی قدرتهای بیگانه است
غر مادر: واژهای بسیار تند برای بیان اوج بیحرمتی به عزت وطن و لکهدار شدن هویت فرزندان آن
سادهلوحی گفت: کشور مادر است
مادر ملّی ما گل پیکر است
میکنم تصدیق و اما کو پدر؟
حرف حق هم تلخ و هم شرمآور است
کاشکی ما یک پدر میداشتیم
مادر ما صیغه با صد شوهر است
بوده چندی کامبخش شوی سرخ
حال با سبز و سیه همبستر است
شوهرانش ضمن چرکستانیان
تیلفروش و تیلچویش کافر است
هر جهانخواری گرفتش در بغل
خشتک بدبوی او دایم تر است
چوچههایش از فلان شرق و غرب
هر یکی بر دیگری بیباور است
این گرامی مادر داماد پرست
از پسر بیزار و دخترپرور است
در کنار مادری با این صفات
مرگ مشکل زندگی مشکلتر است
تلخ گویم: ما حرامی زادهایم
هرکه اینجا زاده شد غر مادر است
همیشه سوگ، از دست دادنِ یه آدم نیست
بعضی وقتا سوگ یعنی از دست دادنِ خودت...
همون خودِ پرشور و پرامید،
همونی که راحت میخندید و دلش هنوز نسوخته بود.
یه روز وایمیستی جلوی آینه، میبینی چهره همونه
اما نگاهت خستهتره،
لبخندت نصفهنیمهست
و دلت دیگه حالِ ادامه دادن نداره.
انگار یه چیزی توی خودت، بیصدا مُرده
و هیچکس جز خودت نفهمیده
و هیچکس جز خودت براش عزادار نیست...
توی من، یه چیزی مُرد
که هیچکس ندیدش.
مدتیست که عقربههای ساعت در دنیایِ مجازی از حرکت ایستادهاند. وقتی در میان صفحهها و کانالها قدم میزنم، گویی در خیابانهای شهری باستانی و ناگهان رها شده راه میروم؛ جایی که فنجانهای قهوه هنوز روی میزهاست و چراغ خانهها روشن، اما صاحبانشان گویی قرنهاست که از اینجا کوچ کردهاند.
عبارتِ «آخرین بازدید: خیلی وقت پیش»، به ترسناکترین جملهی این روزها بدل شده است. این یعنی ایستادن در مرز میان بودن و نبودن یعنی نشستن گرد غلیظی از فراموشی بر سر این پنجرههای کوچک. صفحاتی که روزی از هیاهوی زندگی، شعر و اعتراض پر بودند، حالا شبیه به خانههایی طاعونزده هستند که ساکنانش بیخداحافظی در هراسی همگانی ناپدید شدهاند.
ما در این کوچههای بنبست مجازی، به عابران خاموشی بدل شدهایم که تنها میتوانیم به دیوارهای سرد یکدیگر خیره شویم بیآنکه صدایی بشنویم یا ردپایی بگذاریم. پستهایی که دو ماه پیش با شور و اشتیاق منتشر شدند حالا شبیه به سنگنوشتههای تاریخی به جا مانده از تمدنی منقرض شده به نظر میرسند. اینجا دیگر سکوت علامت رضا نیست علامت یک غیبت اجباری و خلاءِ عمیقیست که در کامنتهای بیپاسخ موج میزند.
ما نمردهایم ما فقط در پس این دیوارهای بلند نامرئی در انزوایی ناخواسته به انتظار نشستهایم، منتظر روزی که قفل این سکوت بشکند و دوباره با لرزش یک پیام به هم مژده دهیم: «سلام، من هنوز هستم؛ ما هنوز هستیم.»
گاهی آنقدر حرف در گلو رسوب میکند که سکوت تنها راهِ فریاد کشیدن است، قلم که به دست میگیرم انگار میخواهم تکههای لرزانِ دلم را روی کاغذ بند بزنم، نوشتن برای من فرار نیست مواجهه است با تمام آن چیزهایی که در واقعیت جرأت گفتنشان را ندارم، وبلاگ من همان ایستگاهِ آخریست که قطارِ فکرهایم در آن توقف میکند
بعضی وقتها آدم به جایی میرسه که دیگه از هیچ طوفانی نمیترسه چون خودش بخشی از اون طوفان شده، این کلمات وصفحال این روزهای منه:
در تلاطم خیالت
مرا از چه میترسانی؟
از رنج؟
از تنهایی؟
از غم؟
دریغا که نمیدانی
من خودِ این دردها شدهام
من با رنج و غم و تنهایی
خلوتها گزیدهام
ذرهذره چشیدهام،
قطرهقطره سرکشیدهام
و در آتشِ آنها
پختهتر شدهام...
نه دوست دارم برگردم به گذشته
که از آینده فرار کنم
نه دوست دارم برم به آینده
که ببینم آخرش چی میشه
نه از الان خوشم میاد
چون حال خوبی ندارم
نه دیگه میتونم زندگی کنم
چون خیلی خستهام
نه میخوام بمیرم
چون از مرگ میترسیم
نه میدونم چیکار کنم
چون خیلی مستأصلم
نه انگار خــــدا هست
چون جوابمو نمیده
تولد اجباری، زندگی زوری
زجر اجباری، مرگ زوری
عجب لجنزاریه این دنیـــــا
همیشه زخم بر زخمم، همیشه رنج بر رنجم
به خون آغشتهام، آشفتهام
ایـــــرانم انگاری
این روزها به هرچه گذشتم کبود بود
هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود
این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای
اخبار منفجر شده ی صبح زود بود
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست
محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!
ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم
عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید
ساعت برای با تو نشستن حسود بود
دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟
با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!
سال تحویل امسال غروب جمعه است
چه پایان غمانگیزی، شایسته سالی که گذشت
سالی پر از دلتنگی و سکوت
کاش این غروب آخر غم ما باشد...
نوروز امسال مبارک نیست
🖤
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
شبانه با لب لیوان بگومگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
سلام بر تو ای ایران
ای کهندیارِ رسته از بند
از فرسنگها دور، صدای غمت را با تپشهای قلبم حس میکنم
امروز نه فقط خاک تو، که روح ما نیز در غربت غمگین شد.
💚
🤍
❤️
چنین رواست که هر صبح و شام گریه کنم
در این عزا دو سه قرنِ تمام گریه کنم
چنین رواست که در این سیاهی مطلق
به یادِ ماهْ علیهالسلام گریه کنم
چهل هزار کبوتر شهید شد، بگذار
برای تکتکشان خاص و عام گریه کنم
برای شادیِشان؟ رنجِشان؟ جوانیِشان؟
دلم پر است، برای کدام گریه کنم؟
رهام کن که شبِ اربعین به سر بزنم
نشد درست شبِ قتل عام گریه کنم
غروب هجده دیماه، ظهر عاشوراست
هواییام بنشینم مدام گریه کنم
هواییام که بساط شراب پهن کنم
دو جام سر بکشم، چند جام گریه کنم
چگونه این منِ رو به زوال میخواهم
به سوگِ اینهمه جاویدنام گریه کنم؟؟
چقدر با دلِ خون گز کنم خیابان را
و ناگهان وسطِ ازدحام گریه کنم؟
قسم! که روزِ بزرگ تقاص نزدیک است
که انتقام پس از انتقام گریه کنم.
چه توان کرد؟
عمریست و شتابی دارد...
آغازی نو برای خود آرزو میکنم
زندگی کنم دور از هر دلیلی
که آرامش را از من دریغ کند.
تولدم مبارک
خداحافظ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
این خداحافظی به معنای جدایی همیشگی و پیام خاموشیه که میگه چقدر دلم برات تنگ میشه تا ابد
برات بهترین آرزوها رو میکنم
با دلی پر از شادی
وــــــــــ
خوشبخت بشی
فریاده گلین نازلی نیگاریم گئدیر الدن
همدم اولوب اغیاریله یاریم گئدیر الدن
رفتاری گوزه ل نطقی گوزه ل باخماسی گوئچک
اهو کیمی باخدیقجا قراریم گئدیر الدن
حسرتله قالارگوزلریم اخر دالیسیجا
هئجران یلی اسدیکجه باهاریم گئدیر الدن
ناز ائله سه نازین چکرم ائول دیسه اوللم
یوخ چاره یولوم شعرو شعاریم گئدیر الدن
آواره قالان من غم عشقینده یانان من
اخر نه دیئم دارو نداریم گئدیر الدن
زولفون توکوب اطرافه گئیب رخت عروسی
اماده اولوب گئتمگه یاریم گئدیر الدن
بیرون نمیرود ز سرم یاد و خیالت
دیوانه دلم باز هوس کرده وصالت
جا مانده دلم پیش تو ای یار چه دانی
اندر نظرم کس نَبُوَد مثل و مثالت
در حسرتِ دیدارِ تو جانم به لب آمد
از بس که دلم لک زده بر حُسن وجمالت
دُر دانه ی قلبم همه ی دار و ندارم
قربان تو و واژهٔ از حرف و کلامت
آنقدر که محو تو شدم تکه ی از ماه
در دام تو افتادم و دیدم خط و خالت
این عشق به من گفت که در مذهب عشاق
عاشقِ یکی باش که این یعنی اصالت
قالب طراحی شده توسط : استلا ★ Stella