۳۸ـ هبوط در ساحت هیچ: انزوای حامی
من همان نقطه کوریام که آفریننده فراموشش کرد، سنگینتر از آوار تمام آسمانها بر سینهام، سکوتیست که بوی خاکستر آرزوها را میدهد .
در سی و هفتمین ایستگاه این دویدن بیسرانجام، منی که حامی نامیدند کسی که تقدیرش از خیابان زمستان ـ کوچه بهمن ـ پلاک ۲۳ به آغاز این زندگی گره خورد، دیگر یک انسان نیستم؛ من یک انقراض تدریجیام که در تجرد مطلق خویش هر ثانیه رخ میدهد
از همهچیز گذشتهام؛ از عشق، از فردا، از تصویر موهومی به نام امید من حتی از اندوه خویش نیز عبور کردهام و به سرزمینی رسیدهام که در آن رنج هم دیگر خاصیتش را از دست داده است وقتی هیچ هدفی برای بیدار شدن نباشد، صبح چیزی نیست جز تکرار وقاحتبار یک شکنجه تکراری
حالا سهم من از تمام این جهان، همین اتاق سوت و کور است و پناه بردن به کلماتی که بوی مرگ میدهند؛ ورق زدن خط به خط دردهای صادق هدایت، انگار که پیرمرد خنثای داستانهایش خود منم که در آینه زل زده است و عمیقتر کردن این زخم، با هقهق بیصدای نتهای باران عشق چشمآذر که مثل شلاق بر پیکر خاطراتم فرود میآید
من تمام دردهایم را برمیدارم و به تنها پناهگاه باقیماندهام میآورم؛ به تاروپود همین وبلاگ که تنها گوشه این جهان، بیگانه است که مرا پس نمیزند این صفحه مجازی، مزار آرزوهای دفنشده من است و تنها جایی که میتوانم بیهیچ هراسی، ویرانیام را فریاد بزنم
سنگها گریه میکنند اگر بدانند حامی شبها با سایه خیش هم غریبه است؛ کسی که تک و تنها مینشیند، کام عمیقی به سیگارش میزند و همراه با دود تلخ آن، آخرین بقایای روحش را به هوا میفرستد تا در خطوط تاریک وبلاگش محو شوند و به صدای تپشهای قلبی گوش میدهد که خودش هم نمیداند چرا هنوز دارد این بار سنگین و بیهوده را به دوش میکشد
درددلهایکاغذی من