۳۲ـ وقتی نبض اینترنت ایستاده
مدتیست که عقربههای ساعت در دنیایِ مجازی از حرکت ایستادهاند. وقتی در میان صفحهها و کانالها قدم میزنم، گویی در خیابانهای شهری باستانی و ناگهان رها شده راه میروم؛ جایی که فنجانهای قهوه هنوز روی میزهاست و چراغ خانهها روشن، اما صاحبانشان گویی قرنهاست که از اینجا کوچ کردهاند.
عبارتِ «آخرین بازدید: خیلی وقت پیش»، به ترسناکترین جملهی این روزها بدل شده است. این یعنی ایستادن در مرز میان بودن و نبودن یعنی نشستن گرد غلیظی از فراموشی بر سر این پنجرههای کوچک. صفحاتی که روزی از هیاهوی زندگی، شعر و اعتراض پر بودند، حالا شبیه به خانههایی طاعونزده هستند که ساکنانش بیخداحافظی در هراسی همگانی ناپدید شدهاند.
ما در این کوچههای بنبست مجازی، به عابران خاموشی بدل شدهایم که تنها میتوانیم به دیوارهای سرد یکدیگر خیره شویم بیآنکه صدایی بشنویم یا ردپایی بگذاریم. پستهایی که دو ماه پیش با شور و اشتیاق منتشر شدند حالا شبیه به سنگنوشتههای تاریخی به جا مانده از تمدنی منقرض شده به نظر میرسند. اینجا دیگر سکوت علامت رضا نیست علامت یک غیبت اجباری و خلاءِ عمیقیست که در کامنتهای بیپاسخ موج میزند.
ما نمردهایم ما فقط در پس این دیوارهای بلند نامرئی در انزوایی ناخواسته به انتظار نشستهایم، منتظر روزی که قفل این سکوت بشکند و دوباره با لرزش یک پیام به هم مژده دهیم: «سلام، من هنوز هستم؛ ما هنوز هستیم.»
ترجیح میدهم به ذوق خویش دیوانه باشم