۱۰ـ خانه دوست کجاست
دل که تنگ است کجا باید رفت
به در و دشت و دمن
یا به باغ و گل و گلزار و چمن
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت
پیرفرزانه ی من بانگ برآورد
که این حرف نکوست
دل که تنگ است برو خانه دوست
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست
دل که تنگ است برو خانه دوست
خانه اش خانه توست
باز گفتم
خانه دوست کجاست؟
گفت پیدایش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
صبح امروز کسی گفت به من
تو چقدر تنهایی
گفتمش در پاسخ
تو چقدر حساسی
تن من گر تنهاست
دل من با دلهاست
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم
یادشان دردل من
قلبشان منزل من
صافى آب مرا ياد تو انداخت، رفيق
تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن
چرخ روزيت هميشه چرخان
نفست داغ، تنت گرم، دعایت بامن
روزهايت پى هم خوش باشد.
فریدون مشیری
ترجیح میدهم به ذوق خویش دیوانه باشم