۳۳ـ سوگ خیشتن

همیشه سوگ، از دست دادنِ یه آدم نیست

بعضی وقتا سوگ یعنی از دست دادنِ خودت...

همون خودِ پرشور و پرامید،

همونی که راحت می‌خندید و دلش هنوز نسوخته بود.

یه روز وایمیستی جلوی آینه، می‌بینی چهره همونه

اما نگاهت خسته‌تره،

لبخندت نصفه‌نیمه‌ست

و دلت دیگه حالِ ادامه دادن نداره.

انگار یه چیزی توی خودت، بی‌صدا مُرده

و هیچ‌کس جز خودت نفهمیده

و هیچ‌کس جز خودت براش عزادار نیست...

توی من، یه چیزی مُرد

که هیچ‌کس ندیدش.

۳۲ـ وقتی نبض اینترنت ایستاده

مدتیست که عقربه‌های ساعت در دنیایِ مجازی از حرکت ایستاده‌اند. وقتی در میان صفحه‌ها و کانال‌ها قدم می‌زنم، گویی در خیابان‌های شهری باستانی و ناگهان رها شده راه می‌روم؛ جایی که فنجان‌های قهوه هنوز روی میزهاست و چراغ خانه‌ها روشن، اما صاحبانشان گویی قرن‌هاست که از اینجا کوچ کرده‌اند.

عبارتِ «آخرین بازدید: خیلی وقت پیش»، به ترسناک‌ترین جمله‌ی این روزها بدل شده است. این یعنی ایستادن در مرز میان بودن و نبودن یعنی نشستن گرد غلیظی از فراموشی بر سر این پنجره‌های کوچک. صفحاتی که روزی از هیاهوی زندگی، شعر و اعتراض پر بودند، حالا شبیه به خانه‌هایی طاعون‌زده هستند که ساکنانش بی‌خداحافظی در هراسی همگانی ناپدید شده‌اند.

ما در این کوچه‌های بن‌بست مجازی، به عابران خاموشی بدل شده‌ایم که تنها می‌توانیم به دیوارهای سرد یکدیگر خیره شویم بی‌آنکه صدایی بشنویم یا ردپایی بگذاریم. پست‌هایی که دو ماه پیش با شور و اشتیاق منتشر شدند حالا شبیه به سنگ‌نوشته‌های تاریخی به جا مانده از تمدنی منقرض شده به نظر می‌رسند. اینجا دیگر سکوت علامت رضا نیست علامت یک غیبت اجباری و خلاءِ عمیقیست که در کامنت‌های بی‌پاسخ موج می‌زند.

ما نمرده‌ایم ما فقط در پس این دیوارهای بلند نامرئی در انزوایی ناخواسته به انتظار نشسته‌ایم، منتظر روزی که قفل این سکوت بشکند و دوباره با لرزش یک پیام به هم مژده دهیم: «سلام، من هنوز هستم؛ ما هنوز هستیم.»

۳۱ـ ایستگاه آخر سکوت

گاهی آنقدر حرف در گلو رسوب می‌کند که سکوت تنها راهِ فریاد کشیدن است، قلم که به دست می‌گیرم انگار می‌خواهم تکه‌های لرزانِ دلم را روی کاغذ بند بزنم، نوشتن برای من فرار نیست مواجهه است با تمام آن چیزهایی که در واقعیت جرأت گفتنشان را ندارم، وبلاگ من همان ایستگاهِ آخریست که قطارِ فکرهایم در آن توقف می‌کند

۳۰ـ آشوب آرام

بعضی وقت‌ها آدم به جایی می‌رسه که دیگه از هیچ طوفانی نمی‌ترسه چون خودش بخشی از اون طوفان شده، این کلمات وصف‌حال این روزهای منه:

در تلاطم خیالت

مرا از چه می‌ترسانی؟

از رنج؟

از تنهایی؟

از غم؟

دریغا که نمی‌دانی

من خودِ این دردها شده‌ام

من با رنج و غم و تنهایی

خلوت‌ها گزیده‌ام

ذره‌ذره چشیده‌ام،

قطره‌قطره سرکشیده‌ام

و در آتشِ آن‌ها

پخته‌تر شده‌ام...

۲۹ـ ایرانــــــم انگاری

نه دوست دارم برگردم به گذشته

که از آینده فرار کنم

نه دوست دارم برم به آینده

که ببینم آخرش چی میشه

نه از الان خوشم میاد

چون حال خوبی ندارم

نه دیگه می‌تونم زندگی کنم

چون خیلی خسته‌ام

نه می‌خوام بمیرم

چون از مرگ می‌ترسیم

نه می‌دونم چیکار کنم

چون خیلی مستأصلم

نه انگار خــــدا هست

چون جوابمو نمیده

تولد اجباری، زندگی زوری

زجر اجباری، مرگ زوری

عجب لجنزاریه این دنیـــــا

همیشه زخم بر زخمم، همیشه رنج بر رنجم

به خون آغشته‌ام، آشفته‌ام

ایـــــرانم انگاری

۲۸ـ این روزها هرچه گذشتم کبود بود

این روزها به هرچه گذشتم کبود بود

هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود

این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای

اخبار منفجر شده ی صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست

محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم

عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود

پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید

ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟

با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!

۲۷ـ نوروز مبارک

سال تحویل امسال غروب جمعه است

چه پایان غم‌انگیزی، شایسته سالی که گذشت

سالی پر از دلتنگی و سکوت

کاش این غروب آخر غم ما باشد...

نوروز امسال مبارک نیست

🖤

۲۶ـ با نیامدنت ترک آرزو کردم

نیامدی و دوباره به خویش رو کردم

شبانه با لب لیوان بگو‌مگو کردم

تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد

اذان صبح که شد با همان وضو کردم

نخواستی به زبانم بیایی اما من

حروف نام تو را خارِ در گلو کردم

نیامدی که بدوزم به چشم‌های تو چشم

نشستم و جگر خویش را رفو کردم

نواخت عقل به گوشم کشیده‌ای که: ببین!

دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم

چه جای خرده بر او اشتباه از من بود

که عقل ناقص را با تو رو‌به‌رو کردم

تو آرزوی بزرگی نمی‌توانم گفت

که با نیامدنت ترک آرزو کردم

۲۵ـ سلام بر ایرانم

سلام بر تو ای ایران

ای کهن‌دیارِ رسته از بند!

از فرسنگ‌ها دور، صدای آزادی‌ات را با تپش‌های قلبم حس می‌کنم

امروز نه فقط خاک تو، که روح ما نیز در غربت آزاد شد.

💚

🤍

❤️

۲۴ـ جنگ شد

جنگ شد