۳۱ـ ایستگاه آخر سکوت

گاهی آنقدر حرف در گلو رسوب می‌کند که سکوت تنها راهِ فریاد کشیدن است، قلم که به دست می‌گیرم انگار می‌خواهم تکه‌های لرزانِ دلم را روی کاغذ بند بزنم، نوشتن برای من فرار نیست مواجهه است با تمام آن چیزهایی که در واقعیت جرأت گفتنشان را ندارم، وبلاگ من همان ایستگاهِ آخریست که قطارِ فکرهایم در آن توقف می‌کند

۳۰ـ آشوب آرام

بعضی وقت‌ها آدم به جایی می‌رسه که دیگه از هیچ طوفانی نمی‌ترسه چون خودش بخشی از اون طوفان شده، این کلمات وصف‌حال این روزهای منه:

در تلاطم خیالت

مرا از چه می‌ترسانی؟

از رنج؟

از تنهایی؟

از غم؟

دریغا که نمی‌دانی

من خودِ این دردها شده‌ام

من با رنج و غم و تنهایی

خلوت‌ها گزیده‌ام

ذره‌ذره چشیده‌ام،

قطره‌قطره سرکشیده‌ام

و در آتشِ آن‌ها

پخته‌تر شده‌ام...

۲۹ـ ایرانــــــم انگاری

نه دوست دارم برگردم به گذشته

که از آینده فرار کنم

نه دوست دارم برم به آینده

که ببینم آخرش چی میشه

نه از الان خوشم میاد

چون حال خوبی ندارم

نه دیگه می‌تونم زندگی کنم

چون خیلی خسته‌ام

نه می‌خوام بمیرم

چون از مرگ می‌ترسیم

نه می‌دونم چیکار کنم

چون خیلی مستأصلم

نه انگار خــــدا هست

چون جوابمو نمیده

تولد اجباری، زندگی زوری

زجر اجباری، مرگ زوری

عجب لجنزاریه این دنیـــــا

همیشه زخم بر زخمم، همیشه رنج بر رنجم

به خون آغشته‌ام، آشفته‌ام

ایـــــرانم انگاری

۲۸ـ این روزها هرچه گذشتم کبود بود

این روزها به هرچه گذشتم کبود بود

هر سایه ای که دست تکان داد، دود بود

این روزها ادامه ی نان و پنیر و چای

اخبار منفجر شده ی صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست

محبوب من چقدر جهان بی وجود بود!

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم

عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود

پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید

ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟

با من بگو قرار من این ها نبود! بود؟!