۳۶ـ ...
گاهی میان هیاهوی این شهر پر از غریبه چنان غرق در رویای تو میشوم که برای لحظهای همه چیز را فراموش میکنم تو همان قطعه گمشدهای هستی که رفتنت تمام پازل آرامشم را به هم ریخت هنوز هم با هر تپش قلبم نامت در جانم طنینانداز میشود و مرا به روزهای خوش گذشته پیوند میزند
زمان گذشت اما جای خالی تو در تمام ثانیههایم بزرگتر شد تو رها شدی در میان روزگار و من ماندم و حصار تنهایی که تنها با یاد تو شکسته میشود کاش میشد زمان را به عقب بازگرداند تا دوباره در امنترین نقطه جهان یعنی در کنار تو آرام بگیرم