۳۹ـ غریب نامه
نه دیگر رمقی برای دل بستن در من مانده و نه تمنایی برای دوست داشته شدن...
من فرزندی از سلالهٔ زمستانم؛ زادهٔ سپیدی و انجماد بهمن. روزگاری تمام غرور و هویتم به این بود که در اوج سرما، قلبی گرم برای تپیدن داشتم. اما این روزها... این روزها از فصل خودم هم سردترم. چقدر غریب است که فرزند خلف بهمن در چنگال دی و بهمن و اسفند درونش اسیر شود.
احساسم در هجوم این کرختی مطلق، یخ بسته است. آرزوهایم، آن رویاهای بلندی که روزی به آنها میبالیدم، حالا قندیلهای سرد و شکستهای شدهاند که با هر آهی فرو میریزند. تمام امیدها و انگیزههایم، زیر آوار سنگین و بیرحم بهمنی از بیتفاوتیها، زنده به گور شدهاند و من تنها دورافتادهترین تماشاگر این ویرانیام.
به نقطهای از بیحسی رسیدهام که دیگر مرز میان شادی و غم را نمیفهمم. نه آمدن مسافری در دلم قند آب میکند و نه رفتن آدمها برکه آرام اندوهم را تکان میدهد. کسی که از درون مرده باشد، دیگر از هیچ خنجری نمیترسد.
حالا دقیقاً شبیه همان مرد تنهای شب هستم؛ خسته، کولهبار حسرتها بر دوش که در تاریکی مطلق این پیادهروها قدم میزند و زیر لب زمزمه میکند: من مرد تنهای شبم، صد قصه دارم بر لبم...
اما واقعیت این است که دیگر حتی قصهای هم برای گفتن ندارم. چشمه واژههایم خشکیده است.
این روزها، من یک سکوت ممتدم. سکوتی سنگین که بوی رفتن میدهد بوی تمام شدن. صدایی در من فریاد میزند که دیگر هیچکس، هیچوقت، این تن یخزده را گرم نخواهد کرد...
سکوت... و باز هم سکوت...
درددلهایکاغذی من